ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

352

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

مادر ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! اما من نمىخواهم كه زن باغبان بشوم . مىدانى با من چه مىكند ؟ - البته وقتى كه چندين نفر با چراغ دورش را گرفته‌اند . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . اين مرد ابله با بيل خود محكم به كله‌ام مىكوبد ! من نمىخواهم زن آخوند بشوم . مىدانى آخوند با من چه مىكند ؟ - البته وقتى كه نماز و دعايش به آخر رسيد . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . با دستار بلندش مرا مىزند ! من نمىخواهم كه زن آسيابان بشوم . مىدانى آسيابان چه مىكند ؟ - وقتى كه كار آردكردنش تمام شود . . . از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . مرد نادان با آردش چشمان مرا كور مىكند . من نمىخواهم كه زن دواساز بشوم ؛ اگر سرم را هم ببرند زنش نمىشوم ! دواهايش چون مسهل شكم را به كار مىاندازند . او از راه مىرسد ، در مىزند . من در را به رويش باز مىكنم . مرد ابله هاونش را به سرم مىكوبد ! مادر ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! ولى مرا به يك مرد علىآبادى « 1 » مده ! اهالى اين شهر جز با قلم با چيز ديگرى سروكار ندارند . مادر ، عزيز دل من ، مگذار كه اين چشمان مالامال از عشق من مال يك مرد لاغر ، زرد و ضعيف علىآبادى باشد ! مرا به مرد بارفروشى « 2 » مده ! در زمستان او پوستين بدبويى به دوش مىاندازد . بارفروشىها گوشواره به گوش مىآويزند و لاغر و مردنى ، بىحال و حوصله‌اند ! مرا به يك روستايى پازوارى مده ! پازوارىها همه‌شان قاطرچى هستند ، هميشه سراپا از گرد و خاك ، به اين طرف و آن طرف زغال مىبرند . پازوارىها لاغر و مردنى و بىحال و حوصله‌اند ! مادر ! عزيز دل من ! بيش از اين مگذار كه در خانه بمانم . شوهرم ده ! ولى نه به اين اشباح خيالى ! مرد پازوارى كه همراه ما بود با خواندن تصنيفى ، كنايه‌هاى دختر صاحبخانه را با ادب و ظرافت خاصى تلافى كرد : دشت پازوار خيال‌انگيز است . پازوار مخصوصا در بهار خيال‌انگيز است . پارچه‌هاى گل و بوته‌يى پازوار زيبا است . ميان همه‌ى زن‌ها آنان كه شلوار آبى رنگ به پا مىكنند ، از همه دلفريب‌ترند . دختر قشنگ ، وقتى كه صورتت را مىشويى مانند قرص خورشيد از زيبايى

--> ( 1 ) . اسم سابق شاهى . ( 2 ) . بارفروشى ، اهل بارفروش ، اسم سابق بابل .